|
گفتی بگو چه بگویم مجال نیست وزن و ردیف و قافیه و شور و حال نیست گفتی بخوان چه بخوانم که خسته ام پاییز سرد بی کسی ام را بهار نیست گفتی تو عاشقی و بگو از درون خود گفتی تو می توانی و اینها محال نسیت گفتی برای که بگویم که عاشقم اینجا جماعتی به جز کور و لال نیست گفتی که شرح عشق برایم شنیدنی است گفتم مپرس قصه که جای سوال نیست گفتی که عاشقی همه درد است و اشتیاق ما را جز اشتیاق وصالت خیال نیست گفتم که ذهن من اکنون مشوش است زیرا جوابی از برای این سوال نیست گفتم شود که بمانی تو پیش من تو می روی و آه که این ها خیال نیست گفتی که خاک را به نگاهی طلا کنی دیریست خانه دل من جز سفال نیست شعرم رسید آخر و من خسته ام که چون وزن و ردیف و قافیه و شور و حال نیست
خوشحال می شم نظرتون رو در مورد شعرو بگین + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 11:7 توسط marzifa |
هستی من با تمام عشق و جان می خواهمت از فراسوی جهان بیکران می خواهمت التماست می کنم اینجا بمان پیشم که من در تمام لحظه ها از عمق جان می خواهمت دوریت اخر مرا اواره ی دنیا کند بین این مردان نامرد جهان می خواهمت یار من این بیت ها را در کنار هم گذار با همان اسم و همان شعر و بیان می خواهمت شاعر : زینب + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 11:31 توسط marzifa |
دیری است که دل در گرو دست کسی است دیوانه ی بی نوا و پا بست کسی است این لیلی سر گشته پر سوز و گداز چندیست که عاشقانه سر مست کسی است + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 16:0 توسط marzifa |
من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستي خوش باش. ************************************************** گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم منت عشق از نگاه پرشرابت مي کشم ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم ******************************************************************** روزگاريست در اين کوچه گرفتار توام باخبر باش که در حسرت ديدار توام گفته بودي که طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش که بيمار توام. ******************************************************************************* + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 15:45 توسط marzifa |
من ندانسته غزل می گفتم
او به من می خندید من به چشم هایش او به دیوانگی ام + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 19:54 توسط marzifa |
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 14:54 توسط marzifa |
ما چون دو دریچه روبروی هم اگاه زهر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز اینده اکنون دل من شکسته و خستست زیرا یکی از دریچه ها بستست نه مهر فسون نه ماه جادوگر نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد + نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 18:22 توسط marzifa |
به شرجی ترین سایه می بارمت ببین با کدام ایه می ارمت غزل مهربانتر شده مهربان به جان خودت دوست می دارمت + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 19:38 توسط marzifa |
|